تبليغاتX
@@ارزوی پرواز|@@

@@ارزوی پرواز|@@

دوست دارم پرواز کنم

دلت را خانه من کن

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من

 

به ما درد خود افشا کن مداوا کردنش با من

 

بیا و قطره اشکی که من هستم خریدارش

 

بیا و قطره اخلاص دریا کردنش با من

 

به ما گو  حاجت خود را اجابت می کنم آنی

 

طلب کن هرچه می خواهی مهیا کردنش با من

 

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت  را

 

بیا بر نیک و بد را جمع منها کردنش با من

 

اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را

 

بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

 

اگر عمری  گنه کردی مشو نومید از رحمت

 

تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 23:59  توسط کامران  | 

در یک شب تنهایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 19:53  توسط کامران  | 

ظلمت

 

۴ تا مصرع از فریدون مشیری که به دلم نشست

چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی

جهانی عشق در من آفریدی

دریغا با غروب نابهنگام

مرا در دام ظلمت ها کشیدی

                         مرا در دام ظلمت ها کشیدی...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 22:33  توسط کامران  | 

توبه

 

 

توبه ميكنم ديگر كسي را دوست نداشته باشم

حتي به قيمت سنگ شدن

توبه ميكنم ديگر براي كسي اشك نريزم

حتي اگرفصل چشمانم براي همشه زمستان شود

چشمانم را ميبندم

توبه ميكنم ديگر عاشق نشوم

قلبم را دور مي اندازم براي هميشه

و به كوير تنهايي سلام ميكنم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 20:37  توسط کامران  | 

عشق

بـسي گـفـتـند : « دل ازعـشـق بـرگـير

 کـه نـيرنـگ است و افـسـون است و جـادوسـت

! » ولـي ?

 مـا دل بـه او بـسـتـيـم و ديـديـم

 کـه ايـن زهـراست ?

 امـا . نــوشـداروسـت....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 20:2  توسط کامران  | 

بهترین دوست

بهترين دوست اگه نيستي،

 لااقل بهترين دشمن باش،

غمخوارم اگه نيستي،

لااقل بزرگترين غمم باش،

 هرچه هستي بهترين باش،

 چون بهترين ها هميشه

در خاطر مي مانند، پس در خاطرات بدم بهترين باش

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 20:7  توسط کامران  | 

ناقوس عبور

عبور باید کرد...

صدای باد می آید،عبور باید کرد...

و من مسافرم، ای بادهای همواره!

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.

مرا به کودکی شور آب ها  برسانید.

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید.

و در تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا بهم بزنید!

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.

حضور " هیچ " ملایم را


به

من نشان بدهید...!

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 21:2  توسط کامران  | 

عزیزم بالهایت کو

پرنده بر شانه هاي انسان نشست

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نيستم

تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها

را اشتباه مي گيرم انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است .

انسان ديگر نخنديد انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد

چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور يک اوج دوست داشتني

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است

درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است

اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود پرنده اين را گفت و پر زد

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام

اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟

تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود.

اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد .

آنوقت رو به خدا کرد و گريست

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 20:56  توسط کامران  | 

عاشقت بودم یادم می یاد

 

تموم خاطراتت یادم میاد

یاد اون روز که دلت میگفت منو میخواد

اگه تو نمونی پیشم دیونه میشم

آخه من چی کار کنم تو بمونی پیشم

فکر تو یه لحظه از سرم نمیره

من میگم میمونی اما دل میگه میره

نزار تا قصه مون این جوری تموم بشه

میدونم تو میری مهرم حروم میشه

بگو حرفت چیه ؛ آخه دردت چیه

تازه اول راهیم ، خداحافظی چیه

می دونستم میری و تنهام میزاری

تو که از حال دلم خبر نداری

می دونستم آخرش این جوری میشه

یکی مون تنها میمونه واسه همیشه

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 15:14  توسط کامران  | 

دوست دارم عاشقانه

میدونی خوشگل من دوست دارم

همیشه عکس تورو روی قلبم میزارم

میدونی فقط تو رو دارم روی زمین

اینم نشونش بیا اسمتو تو روی سینه ام ببین

میدونی عشق منی همیشه تو قلب منی

میدونم دوستم داری اشک منو در میاری

آخه تو چقد ادائو ناز داری

میتونی عشق منو توی قلبت بکاری

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 15:11  توسط کامران  | 

عشق سوخته

منتظرتم عزيزم

روی هــــــــر سینه سری تکیه کنه وقت وداع

ســـــــــــر من وقت وداع تکیه به دیوار میکنه

رویــــــه هر لبی لبی باشه موقع عنچه شدن

لب من خوشی رو باز از رو خودش پاک میکنه

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 14:59  توسط کامران  | 

شعر فریاد

کجایش خنده دارد این شب تاریک و بی سامان ! 
که ساعتهاست می‌خندی بر این ویرانه ویران

تو از اغاز عصر زخم و درد و بی‌کسی شادی
و یا از اینکه نزدیک است دیگر نقطه پایان؟!

چرا ازاد خندیدی ؟ندیدی؟ سوگ ازادیست
و هر کس پای خود را بسته بر زنجیر یک زندان

یکی در بند تنهایی خودش را سخت پیچیده
یکی از مرگ مینالد یکی از درد بی درمان

به ریش خویش می‌خندی که می‌بازی در این بازی
که حتی نغمه یادت نمی‌ماند در این دوران؟!

به چشم خویش می‌بینی که قرنی تلخ می‌اید
بگو اخر چه می‌خواهی بگویی با لب خندان

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 12:31  توسط کامران  |